گفتی که بر می گردی اما در نگاهت
چیزی شبیه بغض می شد پاره پاره
وقتی سرم را روی سینه می فشردی
احساس کردم بر نمی گردی دوباره
از زیر قرآن رد شدی مثل همیشه
از چشم های مادرم سیلاب می ریخت
او پشت پایت توی کوچه طبق معمول
گل برگ هایی سرخ وظرفی آب می ریخت
گفتی که برمی گردی اما زیر باران
گم شد به روی خاک حتی جای پایت .........
پشت سرت من می دویدم تا بگیرم
یک بار دیگر دستهای باصفایت
من قول می دادم نبودی بی تو اما
ساک و پلاک و کفش و پوتین تو برگشت
حتی به جای دستهای مهربانت
انگشتر و تسبیح خونین تو برگشت
مادر کنار قاب عکست روی دیوار
شد مثل مرغی بی قرار و پر بریده
تا چفیه سوراخ سوراخ تو را دید
با آه و زاری گفت بابا پر کشیده
از آن به بعد آیینه هامان در غبارند
مثل تو گلدان تو با ما مهربان نیست
گفتیم در پوتین تو یاسی بکاریم
هر چند چون بوی تو بویی در جهان نیست
ایمان پیمانی –خمینی شهر
