تبليغاتX
زامیاد
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

با تو گفتم: حذز از عشق؟

                                   ندانم

سفر از پیش تو ؟

             هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتادم،همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:41  توسط داود  |