از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
با تو گفتم: حذز از عشق؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتادم،همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!
