با گيسوان آبي و با چشم هاي مست
دريا كنار اسكله پهلو گرفته است
ديروز پر تلاطم و امروز بي خروش
زيباست آنچه بوده و زيباست آنچه هست
آغوش را گشود كه در بر بگيردم
او خيره مانده بود وَ من دست روي دست
"من" بي گدار وسوسه اش را به آب زد
اين بار موج هرزه ي دريا مرا شكست
ساعت گذشت ، باز همان چشم هاي مست
آرام و بي قرار كنارم نشسته است
