« زيباي خفته »
دخترك روبروي آينه نشسته بود و چشم به تصوير خودش در آينه داشت . چهرهي معصومي از درون آينه به او خيره شده بود و قطرات درخشان اشك را بر روي گونه هاي خيس او تماشا ميكرد . جاي چهار انگشت كشيده و بلند ، سرخي جلوه گري بر روي پوست سفيدش داشتند . موهاي بورش پريشان و جلوي چشمان عسلي رنگ او رها شده بودند …
دستش را جاي چهار انگشت ، روي صورت خود گذاشت : هنوز هم ميسوخت . آن قدر گريه كرده بود كه ديگر اشكش بند آمده بود .
از روبروي آينه كنار رفت . به ياد پدرش افتاد . اين اولين بار نبود كه پدر او را زده بود. هميشه وقتي نيمه شب ها پدر از كار به خانه بر مي گشت به هر بهانه اي كه مي توانست
ـ از نبودن آب بر سر سفره تا گرفتن سوراخ نمكدان ـدست بر روي او بلند مي كرد . اما هيچ وقت او را اين گونه نزده بود .
چهره ي او را به ياد آورد … با چشم هايي كه بيرون زده بودند و با لحني خشن تر و صدايي بلندتر از هميشه ، صورت او رنگ خون و از عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود .
چهره ي پدر او را ميترساند . مادر هم يك گوشه در آشپزخانه ايستاده بود از دست هاي خيسش روي زمين آب ميچكيد. مثل يك مجسمه ساكن و سرد او را نگاه مي كردو ابداً جرئت صحبت نداشت . معمولاً وقتي كه پدر عصباني مي شد ، مادر جلو ميآمد و اجازه نميداد كه او از كوره در برود هر چند كه خودش هم بي نصيب نمي ماند : ولي اين بار حتي مادر هم جلو نيامد .
پلكش ميپريد .وقتي كه پلكش ميپريد ، تازه شروع همه چيز بود ؛ بدنش مثل سنگ
ميشد ، همهي تنش ميلرزيد و چشمان عسلي و زيباي او سفيد سفيد ميشدند . حالش بد ميشد و ديگر چيزي نميفهميد .
فقط از مادر و پدرش شنيده بود كه وقتي اين گونه ميشود ، بايد قرص هايش را بخورد . با عجله به طرف شيشه ي قرص ها رفت . در شيشه را باز كرد و يك قرص در دست انداخت. ليوان پر از آب را از كنار شيشهي قرص ها برداشت . قرص را در دهان خود گذاشت و با جرعه اي آب پايين داد . رعشه ي شديدي بر دست هايش افتاده بود . شيشه در دست او تكان ميخورد و صداي برخورد قرص ها با شيشه را ميشنيد . رعشه هر لحظه شديدتر ميشد خيلي ترسيده بود. قرص دوم را هم با كمي آب فرو داد و دوباره به ياد آورد … چهره ي برافروخته ي پدرش را ؛ دست بزرگ و پهن او را كه بالا رفته بود ؛ صداي سيلي محكمي را كه از پدر خورده بود و لحظه اي بعد را كه روي زمين پهن شده بود و پدرش بالاي سر او ايستاده بود وكمربندي را دور دست ميپيچاند …
يك قرص ديگر هم در دهان انداخت و كمي آب نوشيد .
حرف هاي پدر مدام در ذهن او تكرار ميشدند : « … دخترة رواني ! چرا فكر آبروي منو نميكني ؟ از بوق سحر تا نصف شب براي يه لقمه نون كه شيكم تو را سير كنه ، دارم جون ميكنم . سگ دو ميزنم تا يه قرون يه قرون پول جمع كنم و خرج دوا و درمونت كنم . اون وقت اين جوري جوابمو مي دي ؟ منو جلوي اهل محل بي آبرو كردي . تو روز روشن وسط محله از دست پسر حاج رضا نامه ميگيري . دختره ي و بي حيا … »
لرزش بدنش هر لحظه شديدتر ميشد . يك قرص ديگر و كمي آب … فريادهاي مادر در نظرش ؟آمد : « آخه چقدر تو احمق و ساده اي دختر كه گول حرفاي اين پسره رو خوردي . ببين چي نوشته : « اگر صلاح بدانيد امشب ساعت هشت با مادر و پدرم و دسته گل خدمت ميرسيم … »
احمق جان اين پسره گول برو رو تو خورده . وقتي كه به آقا و ننش بگه ، تو سرش ميزنن و پشيمونش ميكنن . آخه كي مياد يه دختر تشنجي برا پسرش بگيره ؟ اونم پسر حاج رضا كه هم پول داره ، هم جوونه ، هم خوش تيپ … »
شيشه ي قرص ها و ليوان آب خالي شده بود و دخترك فقط يك قرص در دست داشت . آن را هم در دهانش گذاشت و بدون آب فرو داد . رعشه اي كه بر جانش افتاده بود فروكش كرد . انگار آرامشي بود پس از يك زمين لرزه ي سخت . نفس عميقي كشيد . به انگشتري كه در دست داشت نگاه كرد . همه چيز از همين انگشتر شروع شده بود فكر كرد كه اگر چشمش به اين انگشتر نيفتاده بود هيچ گاه به مغازه آن پسر نمي رفت و او را نمي ديد و از پسر آن هديه را نگرفته بود، اگر به پسر علاقه مند نشده بود و اگر پدرش نمي فهميد ، شايد هيچ وقت آن طور نمي شد . درد جاي سيلي هاي و كمر بندها را كم كم فراموش كرده بود كه درد ديگري به جانش افتاد . مثل اين بود كه معده اش آتش گرفته باشد . از درد به خود ميپيچيد . سرش گيج ميرفت . دور خودش ميچرخيد و انگار همه ي دنيا دور سر او . به هر چه دم دستش ميآمد چنگ ميزد . شيشه ي قرص ها را انداخت و خودش هم بر زمين افتاد . به سختي نفس ميكشيد . جريان سريع خون را در رگ هاي خود حس ميكرد . دهانش خشك شده بود . ترس تمام وجود او را گرفته بود . چشم هايش را بست . گوش به صداهاي اطرافش سپرد . صداي ضربان سريع قلبش ؛ آواز جير جيركي كه بدون وقفه صدا ميكرد و آرام نميشد ؛ تِك تِك عقربه هاي ساعت، صداي ضربان سريع قلبش و صداي زنگ در خانه ؛ دلش فرو ريخت . چشم هاي خود به زحمت را باز كرد و نگاهي به ساعت انداخت . لبخندي زيبا برروي لبانش نقش بست . به انگشتري كه در دست داشت نگاه مي كرد صداي مادرش را شنيد كه او را صدا مي زد :« زهره جان ! دخترم بيا پايين مهمون داريم ، حاج رضا و خانوادشون تشريف آوردند ....
هر چه سعي كرد چشم هايش را باز نگه دارد نتوانست . دوباره گوش كرد : صداي ضربان سريع قلبش ، صداي جير جيرك ، صداي بلند خنده هاي پدرش صداي ضربان سريع قلبش ، صداي پاي مادرش كه از پله ها بالا ميآمد و ديگرسكوت...۰
بهرام خانی - خمینی شهر

« زيباي خفته »
دخترك روبروي آينه نشسته بود و چشم به تصوير خودش در آينه داشت . چهرهي معصومي از درون آينه به او خيره شده بود و قطرات درخشان اشك را بر روي گونه هاي خيس او تماشا ميكرد . جاي چهار انگشت كشيده و بلند ، سرخي جلوه گري بر روي پوست سفيدش داشتند . موهاي بورش پريشان و جلوي چشمان عسلي رنگ او رها شده بودند …
دستش را جاي چهار انگشت ، روي صورت خود گذاشت : هنوز هم ميسوخت . آن قدر گريه كرده بود كه ديگر اشكش بند آمده بود .
از روبروي آينه كنار رفت . به ياد پدرش افتاد . اين اولين بار نبود كه پدر او را زده بود. هميشه وقتي نيمه شب ها پدر از كار به خانه بر مي گشت به هر بهانه اي كه مي توانست
ـ از نبودن آب بر سر سفره تا گرفتن سوراخ نمكدان ـدست بر روي او بلند مي كرد . اما هيچ وقت او را اين گونه نزده بود .
چهره ي او را به ياد آورد … با چشم هايي كه بيرون زده بودند و با لحني خشن تر و صدايي بلندتر از هميشه ، صورت او رنگ خون و از عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود .
چهره ي پدر او را ميترساند . مادر هم يك گوشه در آشپزخانه ايستاده بود از دست هاي خيسش روي زمين آب ميچكيد. مثل يك مجسمه ساكن و سرد او را نگاه مي كردو ابداً جرئت صحبت نداشت . معمولاً وقتي كه پدر عصباني مي شد ، مادر جلو ميآمد و اجازه نميداد كه او از كوره در برود هر چند كه خودش هم بي نصيب نمي ماند : ولي اين بار حتي مادر هم جلو نيامد .
پلكش ميپريد .وقتي كه پلكش ميپريد ، تازه شروع همه چيز بود ؛ بدنش مثل سنگ
ميشد ، همهي تنش ميلرزيد و چشمان عسلي و زيباي او سفيد سفيد ميشدند . حالش بد ميشد و ديگر چيزي نميفهميد .
فقط از مادر و پدرش شنيده بود كه وقتي اين گونه ميشود ، بايد قرص هايش را بخورد . با عجله به طرف شيشه ي قرص ها رفت . در شيشه را باز كرد و يك قرص در دست انداخت. ليوان پر از آب را از كنار شيشهي قرص ها برداشت . قرص را در دهان خود گذاشت و با جرعه اي آب پايين داد . رعشه ي شديدي بر دست هايش افتاده بود . شيشه در دست او تكان ميخورد و صداي برخورد قرص ها با شيشه را ميشنيد . رعشه هر لحظه شديدتر ميشد خيلي ترسيده بود. قرص دوم را هم با كمي آب فرو داد و دوباره به ياد آورد … چهره ي برافروخته ي پدرش را ؛ دست بزرگ و پهن او را كه بالا رفته بود ؛ صداي سيلي محكمي را كه از پدر خورده بود و لحظه اي بعد را كه روي زمين پهن شده بود و پدرش بالاي سر او ايستاده بود وكمربندي را دور دست ميپيچاند …
يك قرص ديگر هم در دهان انداخت و كمي آب نوشيد .
حرف هاي پدر مدام در ذهن او تكرار ميشدند : « … دخترة رواني ! چرا فكر آبروي منو نميكني ؟ از بوق سحر تا نصف شب براي يه لقمه نون كه شيكم تو را سير كنه ، دارم جون ميكنم . سگ دو ميزنم تا يه قرون يه قرون پول جمع كنم و خرج دوا و درمونت كنم . اون وقت اين جوري جوابمو مي دي ؟ منو جلوي اهل محل بي آبرو كردي . تو روز روشن وسط محله از دست پسر حاج رضا نامه ميگيري . دختره ي و بي حيا … »
لرزش بدنش هر لحظه شديدتر ميشد . يك قرص ديگر و كمي آب … فريادهاي مادر در نظرش ؟آمد : « آخه چقدر تو احمق و ساده اي دختر كه گول حرفاي اين پسره رو خوردي . ببين چي نوشته : « اگر صلاح بدانيد امشب ساعت هشت با مادر و پدرم و دسته گل خدمت ميرسيم … »
احمق جان اين پسره گول برو رو تو خورده . وقتي كه به آقا و ننش بگه ، تو سرش ميزنن و پشيمونش ميكنن . آخه كي مياد يه دختر تشنجي برا پسرش بگيره ؟ اونم پسر حاج رضا كه هم پول داره ، هم جوونه ، هم خوش تيپ … »
شيشه ي قرص ها و ليوان آب خالي شده بود و دخترك فقط يك قرص در دست داشت . آن را هم در دهانش گذاشت و بدون آب فرو داد . رعشه اي كه بر جانش افتاده بود فروكش كرد . انگار آرامشي بود پس از يك زمين لرزه ي سخت . نفس عميقي كشيد . به انگشتري كه در دست داشت نگاه كرد . همه چيز از همين انگشتر شروع شده بود فكر كرد كه اگر چشمش به اين انگشتر نيفتاده بود هيچ گاه به مغازه آن پسر نمي رفت و او را نمي ديد و از پسر آن هديه را نگرفته بود، اگر به پسر علاقه مند نشده بود و اگر پدرش نمي فهميد ، شايد هيچ وقت آن طور نمي شد . درد جاي سيلي هاي و كمر بندها را كم كم فراموش كرده بود كه درد ديگري به جانش افتاد . مثل اين بود كه معده اش آتش گرفته باشد . از درد به خود ميپيچيد . سرش گيج ميرفت . دور خودش ميچرخيد و انگار همه ي دنيا دور سر او . به هر چه دم دستش ميآمد چنگ ميزد . شيشه ي قرص ها را انداخت و خودش هم بر زمين افتاد . به سختي نفس ميكشيد . جريان سريع خون را در رگ هاي خود حس ميكرد . دهانش خشك شده بود . ترس تمام وجود او را گرفته بود . چشم هايش را بست . گوش به صداهاي اطرافش سپرد . صداي ضربان سريع قلبش ؛ آواز جير جيركي كه بدون وقفه صدا ميكرد و آرام نميشد ؛ تِك تِك عقربه هاي ساعت، صداي ضربان سريع قلبش و صداي زنگ در خانه ؛ دلش فرو ريخت . چشم هاي خود به زحمت را باز كرد و نگاهي به ساعت انداخت . لبخندي زيبا برروي لبانش نقش بست . به انگشتري كه در دست داشت نگاه مي كرد صداي مادرش را شنيد كه او را صدا مي زد :« زهره جان ! دخترم بيا پايين مهمون داريم ، حاج رضا و خانوادشون تشريف آوردند ....
هر چه سعي كرد چشم هايش را باز نگه دارد نتوانست . دوباره گوش كرد : صداي ضربان سريع قلبش ، صداي جير جيرك ، صداي بلند خنده هاي پدرش صداي ضربان سريع قلبش ، صداي پاي مادرش كه از پله ها بالا ميآمد و ديگرسكوت...۰
بهرام خانی - خمینی شهر

