تبليغاتX
زامیاد
جمعه نهم فروردین 1387

با گيسوان آبي و با چشم هاي مست

دريا كنار اسكله پهلو گرفته است

 

ديروز پر تلاطم و امروز بي خروش

زيباست آنچه بوده و زيباست آنچه هست

 

آغوش را گشود كه در بر بگيردم

او خيره مانده بود وَ من دست روي دست

 

"من" بي گدار وسوسه اش را به آب زد

اين بار موج هرزه ي دريا مرا شكست

 

ساعت گذشت ، باز همان چشم هاي مست

آرام و بي قرار كنارم نشسته است

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط داود  | 

یکشنبه چهارم فروردین 1387
هان ای عقاب عشق !

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

                                ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:41  توسط داود  | 

جمعه دوم فروردین 1387

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دين زرتشت پاک

چه شد ملک ايران زمين

کجايند مردان اين سرزمين

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر ديد و پرسيد از حال ما

چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان

کجايند ميران سر مستتان

چه آمد سر خوي ايران پرستي

چه کرديد با کيش يزدان پرستي

به شمشير حق ، نيست دستي

که بر تخت شاهي نشسته است

چرا پشت شيران شکسته است

در ايران زمين شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگي ،

پس چرا بي صداست

چرا خامش و غم پرستيد، هاي

کمر را به همت نبستيد، هاي

چرا اينچنين زار و گريان شديد

سر سفره خويش مهمان شديد

چه شد عِرق ميهن پرستيتان

چه شد غيرت و شور و مستيتان

سواران بي باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج مي شود

جوانمرد محتاج مي شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نيست بانگ دعا

چرا حال ايران زمين نا خوش است

چرا دشمنش اينچنين سر کش است

چرا بوي آزادگي نيست، واي

بگو دشمن ميهنم کيست، هاي

بگو کيست اين ناپاک مرد

که بر تخت من اينچنين تکيه کرد

که تا غيرتم باز جوش آورد

ز گورم صداي خروش آورد

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:41  توسط داود  | 

جمعه دوم فروردین 1387
مثل شمعی خسته از بیداری شمعها بمیر

                               زندگی تلخ است ای پروانه! بی پروا بمیر

 

موجها بر ساحل از بی همتی جان می کنند

                              قطره گستاخ باران باش و در دریا بمیر

 

راز این عالم فقط با مرگ افشا می شود

                             یا مپرس از پرسش هستی سوالی یا بمیر

 

مردنت از چشم من تا زنده هستم دور باد

                            مرگ اگر حق است هم صد قرن بعد از ما بمیر

 

گر چه پاییز است و می افتند از جا برگ ها

                            چون درختان استواری ورز و پا بر جا بمیر

 

وقت مردن هم به دنبال تو می گشتم که مرگ

                            گفت ای شاعر!تو تنها زیستی ؛ تنها بمیر!

 

                       ایمان پیمانی-خمینی شهر   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:12  توسط داود  |