تبليغاتX
زامیاد
یکشنبه بیستم اسفند 1385


    آسمان شب  بدون ماه و ستاره بود . باد بي امان مي‌وزيد و سوز و سرماي زمستان را همه جا پراكنده مي‌كرد . درختان با آهنگ باد مي‌رقصيدند و برگ هاي زرد و خشكشان را روي زمين
مي‌ريختند . صداي خش خش برگهاي خشك و ناله ي باد ، لالايي خواب پسركي بود كه گوشه اي از پارك ، روي نيمكتي خوابيده بود . چند قطعه مقوا زير انداز پسرك بود و يك تكه پارچه ي كهنه و پاره تنها پناه پسرك در برابر سرماي استخوان سوز . پسرك بدون اعتنا به سرما در خواب با خودش حرف مي‌زد .
      خواب مي‌ديد . خواب فردا را .... خواب پدرش را كه بايد با او خداحافظي مي‌كرد . پدري كه ماه ها بود او را نديده بود و ديگر هم قرار نبود كه او را ببيند . در طول تمام سالهاي زندگي اش پدر براي او تنها يك نام بود و نه چيزي بيشتر .  از نوازش پدر فقط سنگيني  دست هايش و طعم كمربندش را چشيده بود . از آرامش او فقط چرت  بعد از مصرف ترياكش را ديده بود و از محبت و مردانگي اش هيچ . پدري كه يك روز درون يك جوي آب ، سرنگ در دست جان داده بود ...
هنوز هر شب صداي داد و فرياد هاي او در گوشش مي‌پيچيد :« اگه ميخواي شب تو خونه من بخوابي ، بايد كار كني . من نون مفت به كسي نميدم بخوره ....»
فردا بايد از مادرش خداحافظي مي‌كرد . مادري كه سالها بود از شوهرش و حتي از بچه هايش جدا شده بود.
    مادري كه بعد از جدايي از پدر او دوباره شوهر كرده بود و ديگر پسر كوچك خود را نمي‌شناخت . چنان كه وقتي پسرك او را بعد از تلاش بسيار پيدا كرد و به خانه اش رفت ، نشاني از مهر مادري در او نيافت :« ديگه نبينم كه بياي خونه من ،  تو بچه همون باباي  نامردتي نه بچه من، خون همون نامرد هم تو رگهاته من الان شوهر و بچه دارم . مي‌فهمي‌؟ ديگه نمي‌خوام ببينمت ....»
فردا بايد از خواهرش خداحافظي مي‌كرد . اما كدام خواهر ؟ خواهر بزرگتري كه وقتي او هنوز خيلي كوچك بود . هر روز كتك ها و آزارهاي پدر را تحمل مي‌كرد . خواهري كه بالاخره يك شب او را بوسيد و ساك به دوش از خانه گريخت ... سالها گذشته بود و او حالا مي‌دانست كه چرا خواهرش رفت  ولي نمي‌دانست كه كجا رفت و چه بر سرش آمد .
      فردا بايد از بچه هاي دست فروش پارك خداحافظي مي‌كرد . از كساني كه با آنها بزرگ شده بود و مرام و مردانگي را در آنها مي‌ديد . فردا بايد از بچه هايي كه هر روز دست در دستان مادرانشان با لباس هاي اتو كشيده ، كيف هاي مدرسه بر دوش ، از كنار پارك رد مي‌شدند و در راه به او دهان كجي  مي‌كردند ، خداحافظي مي‌كرد .
     بايد از دختران و پسراني كه عينك آفتابي به چشم داشتند ، گوشي موبايل  به گوش و هر روز روي نيمكت هاي همين پارك كنار هم مي‌نشستند ، يا هم حرف مي‌زدند و به يكديگر سيگار برگ تعارف مي‌كردند؛  با كساني كه به  او بسته هاي پر از گرد سفيد  مي‌دادند  تا پخش كند؛ با برج هاي سر به آسمان كشيده و اتومبيل هاي گران قيمت كنار پارك ؛ با روزها ، شب ها و حتي نيمكت هاي سرد پارك هم با يد خداحافظي مي‌كرد .
    مي‌خواست بيدار شود و ببيند  بهار شده و همه از خواب زمستاني بيدا شده اند . در خواب  با خودش حرف مي‌زد :« بالاخره فردا مياد بي خيال گذشته ميشم و راحت زندگيمو مي‌كنم ».
   او مي‌خواست به دنيايي جديد سلام كند . دنيايي كه او مجبور نباشد شب ها گوشه پارك بخوابد جايي كه شب هايش كسي مزاحمش نشود و كسي به لباس هاي كهنه و پاره اش نخندد آنجا كه دستان پدران براي نوازش است و آغوش گرم مادران لبريز محبت . سرزميني كه هيچ دختري از مامن و خانه اش نگريزد  و پاي برج هاي سر به آسمان كشيده گرسنگي عادت هيچكس نباشد ...جايي كه به جاي اين همه حرف و سخن سه حرف در آنجا فرياد مي‌كشد « ع د ل »
با بانگ «الله اكبر» اذان، پسرك از خواب بيدار شد و چشم هايش را باز كرد  . تاريك روشن صبح بود و بوي فردا مي‌آمد .....
 بهرام خاني

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14  توسط داود  | 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

« زيباي خفته »

دخترك روبروي آينه نشسته بود و چشم به تصوير خودش در آينه داشت . چهره‌ي معصومي از درون آينه به او خيره شده بود و قطرات درخشان اشك را بر روي گونه هاي خيس او تماشا مي‌كرد . جاي چهار انگشت كشيده و بلند ، سرخي جلوه گري بر روي پوست سفيدش داشتند . موهاي بورش پريشان و جلوي چشمان عسلي  رنگ او رها شده بودند

دستش را جاي چهار انگشت ، روي صورت خود گذاشت : هنوز هم مي‌سوخت . آن قدر گريه كرده بود كه ديگر اشكش بند آمده بود .

از روبروي آينه كنار رفت . به ياد پدرش افتاد . اين اولين بار نبود كه پدر او را زده بود. هميشه وقتي نيمه شب ها پدر از كار به خانه بر مي گشت به هر بهانه اي كه مي توانست

ـ از نبودن آب بر سر سفره تا گرفتن سوراخ نمكدان ـ‌دست بر روي او بلند مي كرد . اما هيچ وقت او را اين گونه نزده بود .

چهره ي او را به ياد آورد با چشم هايي كه بيرون زده بودند و با لحني خشن تر و صدايي بلندتر از هميشه ، صورت او رنگ خون و از عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود .
چهره ي پدر او را مي‌ترساند . مادر هم يك گوشه در آشپزخانه ايستاده بود از دست هاي خيسش روي زمين آب مي‌چكيد. مثل يك مجسمه ساكن و سرد او را نگاه مي كردو ابداً جرئت صحبت نداشت . معمولاً وقتي كه پدر عصباني  مي شد  ، مادر جلو مي‌آمد و اجازه نمي‌داد كه او  از كوره در برود هر چند كه خودش هم بي نصيب نمي ماند  : ولي اين بار حتي مادر  هم جلو نيامد .

پلكش مي‌پريد .وقتي كه پلكش مي‌پريد ، تازه شروع همه چيز بود ؛ بدنش مثل سنگ
مي‌شد ، همه‌ي تنش مي‌لرزيد و چشمان عسلي و زيباي او سفيد سفيد مي‌شدند . حالش بد مي‌شد و ديگر چيزي نمي‌فهميد .

فقط از مادر و پدرش شنيده بود كه وقتي اين گونه مي‌شود ، بايد قرص هايش را بخورد . با عجله  به طرف شيشه ي قرص ها رفت . در شيشه را باز كرد و يك قرص در دست انداخت. ليوان پر از آب را از كنار شيشه‌ي قرص ها برداشت . قرص را در دهان خود گذاشت و با جرعه اي آب پايين داد . رعشه ي شديدي بر دست هايش افتاده بود . شيشه در دست او تكان مي‌خورد و صداي برخورد قرص ها با شيشه را مي‌شنيد . رعشه هر لحظه شديدتر مي‌شد خيلي ترسيده بود. قرص دوم را هم با كمي آب فرو داد و دوباره به ياد آورد چهره ي برافروخته ي پدرش را ؛ دست بزرگ و پهن او را كه بالا رفته بود ؛ صداي سيلي محكمي را كه از پدر خورده بود و لحظه اي بعد را كه روي زمين پهن شده بود و پدرش بالاي سر او  ايستاده بود وكمربندي را دور دست مي‌پيچاند

 يك قرص ديگر هم در دهان انداخت و كمي آب نوشيد .

حرف هاي پدر مدام در ذهن او تكرار مي‌شدند : « دخترة رواني ! چرا فكر آبروي منو نمي‌كني ؟ از بوق سحر تا نصف شب براي يه لقمه نون كه شيكم تو را سير كنه ، دارم جون مي‌كنم . سگ دو مي‌زنم تا يه قرون يه قرون پول جمع كنم و خرج دوا و درمونت كنم . اون وقت  اين جوري جوابمو مي دي ؟ منو جلوي اهل محل بي آبرو ‌كردي . تو روز روشن وسط محله از دست پسر حاج رضا نامه مي‌گيري . دختره  ي و بي حيا »

لرزش بدنش هر لحظه شديدتر مي‌شد . يك قرص ديگر و  كمي آب فريادهاي مادر در نظرش ؟آمد : « آخه چقدر تو احمق و ساده اي دختر كه گول حرفاي اين پسره رو خوردي . ببين چي نوشته : « اگر صلاح بدانيد امشب ساعت هشت با مادر و پدرم و دسته گل خدمت مي‌رسيم »

احمق جان اين پسره گول برو رو تو خورده . وقتي كه به آقا و ننش بگه ، تو سرش ميزنن و پشيمونش مي‌كنن . آخه كي مياد يه دختر تشنجي برا پسرش بگيره ؟ اونم پسر حاج رضا كه هم پول داره ، هم جوونه ، هم خوش تيپ »

شيشه ي قرص ها و ليوان آب خالي شده بود و دخترك فقط يك قرص در دست داشت . آن را هم در دهانش گذاشت و بدون آب فرو داد . رعشه اي كه بر جانش افتاده بود فروكش كرد . انگار آرامشي بود پس از يك زمين لرزه ي سخت . نفس عميقي كشيد . به انگشتري كه در دست داشت نگاه كرد . همه چيز  از همين انگشتر شروع شده بود فكر كرد كه اگر چشمش به اين انگشتر نيفتاده بود هيچ گاه  به مغازه آن پسر نمي رفت و او را نمي ديد و از پسر آن هديه را نگرفته بود، اگر به پسر علاقه مند نشده بود و اگر پدرش نمي فهميد ، شايد هيچ وقت آن طور نمي شد . درد جاي سيلي هاي و كمر بندها را كم كم فراموش كرده بود كه درد ديگري به جانش افتاد . مثل اين بود كه معده اش آتش گرفته باشد . از درد به خود مي‌پيچيد . سرش گيج مي‌رفت . دور خودش مي‌چرخيد و انگار همه ي دنيا دور سر او . به هر چه دم دستش مي‌آمد چنگ مي‌زد . شيشه ي قرص ها را انداخت و خودش هم بر زمين افتاد . به سختي نفس مي‌كشيد . جريان سريع خون را در رگ هاي خود حس مي‌كرد . دهانش خشك شده بود . ترس تمام وجود او را گرفته بود . چشم هايش را بست . گوش به صداهاي اطرافش سپرد . صداي ضربان سريع قلبش ؛ آواز جير جيركي كه بدون وقفه صدا مي‌كرد و آرام نمي‌شد ؛ تِك تِك عقربه هاي ساعت، صداي ضربان سريع قلبش  و صداي زنگ در خانه ؛ دلش  فرو ريخت . چشم هاي خود به زحمت  را باز كرد و نگاهي به ساعت انداخت . لبخندي زيبا برروي لبانش نقش بست . به انگشتري كه در دست داشت نگاه مي كرد صداي مادرش را شنيد كه او را صدا مي زد :« زهره جان ! دخترم بيا پايين مهمون داريم ، حاج رضا و خانوادشون تشريف آوردند ....

هر چه سعي كرد چشم هايش را باز نگه دارد نتوانست  . دوباره گوش كرد : صداي ضربان سريع قلبش ، صداي جير جيرك ، صداي بلند خنده هاي پدرش صداي ضربان سريع قلبش ، صداي پاي مادرش  كه از پله ها بالا مي‌آمد و ديگرسكوت...۰

                           بهرام خانی - خمینی شهر 

                            

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:37  توسط داود  | 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

مـــــراعـــاتِ پــــروبـــالت نكرديم


نــظـــر   برلطف ِ هرسالَت نكرديم


سلام تازه ات از چيست ؟اي برف!


مگر صــــــد بار   پامــالَت نكرديم؟

*******

انشام  دوباره بيست    باباي گلم!


 

موضوع:( كسي كه نيست)- باباي گلم-


 

ديشب زن همسايه به من گفت :يتيم


 

معناي يتيم چيست ؟  باباي گلم!

********

اما تو جدي مي رسي از راه 


 غم مي دواند  عقربك هارا     آرامش ساعت   به هم خوردَه است


 كو لحظه ي سبزي كه مي آيي  آْن لحظه كه غيبت به هم خورده است


 روزي گران بودند عاشق هات      بازار ها از نامشان پربود


 امروز اما در نبود تو     بدجور اين قيمت به هم خورده است


 ايوب بودم سال ها  بي تو       طاقت مي آوردم شتابم را


 اما نمي دانم چرا حالا     آن صبر و آن طاقت به هم خورده است


 من با تو پيمان بسته بودم تا يك جمعه ي نزديك برگردي


 هر كس نداند فكر خواهد كرد امروز آن صحبت به هم خورده است


 دنيا فقط يك شوخي تلح است وقتي كه جاي تو در آن خاليست


 اما تو جدي مي رسي از راه روزي كه جديت به هم خورده است


 معلول ، چشمانِ به در   مانده است علت  تويي كه باز مي گردي


 اينگونه با يك لحظه تأخيرت  قانون علّيت به هم خورده است

 

                                                   میلاد عرفان پور - شیراز
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:12  توسط داود  | 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

  گفتی  که بر می گردی  اما در نگاهت      

                             چیزی  شبیه  بغض  می شد      پاره پاره

 

وقتی  سرم را روی  سینه  می فشردی       

                              احساس  کردم  بر  نمی گردی      دوباره

 

از  زیر  قرآن  رد شدی  مثل   همیشه       

                             از  چشم های  مادرم  سیلاب   می ریخت

 

او پشت پایت توی کوچه طبق  معمول  

                            گل برگ هایی سرخ وظرفی آب می ریخت

 

 گفتی  که  برمی گردی  اما  زیر باران        

                    گم شد به روی خاک حتی جای  پایت  .........                          

 

 پشت  سرت  من  می دویدم  تا  بگیرم    

                               یک   بار  دیگر   دستهای        باصفایت

 

من  قول  می دادم  نبودی  بی  تو  اما     

                               ساک و پلاک و کفش و پوتین تو  برگشت

 

حتی  به   جای    دستهای     مهربانت        

                              انگشتر و  تسبیح   خونین    تو    برگشت

 

مادر  کنار  قاب  عکست  روی   دیوار          

                             شد  مثل  مرغی  بی قرار  و  پر     بریده

 

تا  چفیه   سوراخ سوراخ   تو  را  دید          

                            با  آه  و  زاری   گفت  بابا     پر   کشیده

 

از  آن  به  بعد  آیینه هامان  در غبارند     

                            مثل  تو  گلدان  تو  با  ما  مهربان   نیست

 

گفتیم  در   پوتین   تو  یاسی    بکاریم    

                           هر چند چون بوی تو بویی در جهان نیست

 

                            

                       ایمان پیمانی خمینی شهر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط داود  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

 

در تاریک روشنای صبح ، مردی شتابان از میان درخت ها می گریخت.جنگل بان تیری شلیک کرد .

 

آهو مرده بود.مرد همچنان می گریخت .بچه آهو ،صورت مادرش را می بویید.جنگل بان دیگر         نمی رسید.

 

برگشت و به چشم های بچه آهو نگریست.جنگل بان ، گریه می کرد.مرد گریزان  می  خندید و     آسمان ، همچنان می بارید.

                                              

                                           قاسم رحیمی-اصفهان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:36  توسط داود  | 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

                     ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را 

                                                                       دکتر شریعتی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:9  توسط داود  | 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

ابري باش بارا ن شو.... ببار زمين خشك دلم تشنه توست ببار تا ... ازسرزمين دلت سر برون آرم بگذار درتو برويم سبزشوم اي آفتابي ترين لبخند وقتي درآبي ترين نقطه درياي دلت گم شدم روزي از پشت سياهي چشما نت.... طلوع خواهم كرد

                                             ******************

مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش      مي گيره

                                           ******************

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند.

کاش کسی تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نميذاشت

                                          *******************          

اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي

                                         *******************

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط داود  | 

پنجشنبه دهم اسفند 1385
ای که با نامت جهان آغاز شد  دفتر ما هم به نامت باز شد                                       

دفتری کز  نام  تو  زیور گرفت   کار او  از چرخ بالاتر گرفت 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:9  توسط داود  | 

پنجشنبه دهم اسفند 1385
چشم سرمست تو را عین بلا می بینم

                 لیک ابروی تو چیزی است که بالای بلاست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط داود  | 

پنجشنبه دهم اسفند 1385
این شکایت نامه ی نامهربانی های توست      آنچه دیدم از جدایی ها ،جدا خواهم نوشت

                                           **************

از جور روزگار   نداریم   شکوه ای           این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:29  توسط داود  | 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

سرتاسر خانه را پر از عود کنید

                     

                                 این ثانیه ها را غزل آلود کنید

 

چشمان حسود کورعاشق شده ام

                       

                                 اسفند برای دل من دود کنید  

 

                          میلاد عرفان پور -شیراز                                           

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14  توسط داود  |