لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:14  توسط داود
|
دخترك روبروي آينه نشسته بود و چشم به تصوير خودش در آينه داشت . چهرهي معصومي از درون آينه به او خيره شده بود و قطرات درخشان اشك را بر روي گونه هاي خيس او تماشا ميكرد . جاي چهار انگشت كشيده و بلند ، سرخي جلوه گري بر روي پوست سفيدش داشتند . موهاي بورش پريشان و جلوي چشمان عسلي رنگ او رها شده بودند …
دستش را جاي چهار انگشت ، روي صورت خود گذاشت : هنوز هم ميسوخت . آن قدر گريه كرده بود كه ديگر اشكش بند آمده بود .
از روبروي آينه كنار رفت . به ياد پدرش افتاد . اين اولين بار نبود كه پدر او را زده بود. هميشه وقتي نيمه شب ها پدر از كار به خانه بر مي گشت به هر بهانه اي كه مي توانست
ـ از نبودن آب بر سر سفره تا گرفتن سوراخ نمكدان ـدست بر روي او بلند مي كرد . اما هيچ وقت او را اين گونه نزده بود .
چهره ي او را به ياد آورد … با چشم هايي كه بيرون زده بودند و با لحني خشن تر و صدايي بلندتر از هميشه ، صورت او رنگ خون و از عصبانيت رگ گردنش برجسته شده بود .
چهره ي پدر او را ميترساند . مادر هم يك گوشه در آشپزخانه ايستاده بود از دست هاي خيسش روي زمين آب ميچكيد. مثل يك مجسمه ساكن و سرد او را نگاه مي كردو ابداً جرئت صحبت نداشت . معمولاً وقتي كه پدر عصباني مي شد ، مادر جلو ميآمد و اجازه نميداد كه او از كوره در برود هر چند كه خودش هم بي نصيب نمي ماند : ولي اين بار حتي مادر هم جلو نيامد .
پلكش ميپريد .وقتي كه پلكش ميپريد ، تازه شروع همه چيز بود ؛ بدنش مثل سنگ
ميشد ، همهي تنش ميلرزيد و چشمان عسلي و زيباي او سفيد سفيد ميشدند . حالش بد ميشد و ديگر چيزي نميفهميد .
فقط از مادر و پدرش شنيده بود كه وقتي اين گونه ميشود ، بايد قرص هايش را بخورد . با عجله به طرف شيشه ي قرص ها رفت . در شيشه را باز كرد و يك قرص در دست انداخت. ليوان پر از آب را از كنار شيشهي قرص ها برداشت . قرص را در دهان خود گذاشت و با جرعه اي آب پايين داد . رعشه ي شديدي بر دست هايش افتاده بود . شيشه در دست او تكان ميخورد و صداي برخورد قرص ها با شيشه را ميشنيد . رعشه هر لحظه شديدتر ميشد خيلي ترسيده بود. قرص دوم را هم با كمي آب فرو داد و دوباره به ياد آورد … چهره ي برافروخته ي پدرش را ؛ دست بزرگ و پهن او را كه بالا رفته بود ؛ صداي سيلي محكمي را كه از پدر خورده بود و لحظه اي بعد را كه روي زمين پهن شده بود و پدرش بالاي سر او ايستاده بود وكمربندي را دور دست ميپيچاند …
يك قرص ديگر هم در دهان انداخت و كمي آب نوشيد .
حرف هاي پدر مدام در ذهن او تكرار ميشدند : « … دخترة رواني ! چرا فكر آبروي منو نميكني ؟ از بوق سحر تا نصف شب براي يه لقمه نون كه شيكم تو را سير كنه ، دارم جون ميكنم . سگ دو ميزنم تا يه قرون يه قرون پول جمع كنم و خرج دوا و درمونت كنم . اون وقت اين جوري جوابمو مي دي ؟ منو جلوي اهل محل بي آبرو كردي . تو روز روشن وسط محله از دست پسر حاج رضا نامه ميگيري . دختره ي و بي حيا … »
لرزش بدنش هر لحظه شديدتر ميشد . يك قرص ديگر و كمي آب … فريادهاي مادر در نظرش ؟آمد : « آخه چقدر تو احمق و ساده اي دختر كه گول حرفاي اين پسره رو خوردي . ببين چي نوشته : « اگر صلاح بدانيد امشب ساعت هشت با مادر و پدرم و دسته گل خدمت ميرسيم … »
احمق جان اين پسره گول برو رو تو خورده . وقتي كه به آقا و ننش بگه ، تو سرش ميزنن و پشيمونش ميكنن . آخه كي مياد يه دختر تشنجي برا پسرش بگيره ؟ اونم پسر حاج رضا كه هم پول داره ، هم جوونه ، هم خوش تيپ … »
شيشه ي قرص ها و ليوان آب خالي شده بود و دخترك فقط يك قرص در دست داشت . آن را هم در دهانش گذاشت و بدون آب فرو داد . رعشه اي كه بر جانش افتاده بود فروكش كرد . انگار آرامشي بود پس از يك زمين لرزه ي سخت . نفس عميقي كشيد . به انگشتري كه در دست داشت نگاه كرد . همه چيز از همين انگشتر شروع شده بود فكر كرد كه اگر چشمش به اين انگشتر نيفتاده بود هيچ گاه به مغازه آن پسر نمي رفت و او را نمي ديد و از پسر آن هديه را نگرفته بود، اگر به پسر علاقه مند نشده بود و اگر پدرش نمي فهميد ، شايد هيچ وقت آن طور نمي شد . درد جاي سيلي هاي و كمر بندها را كم كم فراموش كرده بود كه درد ديگري به جانش افتاد . مثل اين بود كه معده اش آتش گرفته باشد . از درد به خود ميپيچيد . سرش گيج ميرفت . دور خودش ميچرخيد و انگار همه ي دنيا دور سر او . به هر چه دم دستش ميآمد چنگ ميزد . شيشه ي قرص ها را انداخت و خودش هم بر زمين افتاد . به سختي نفس ميكشيد . جريان سريع خون را در رگ هاي خود حس ميكرد . دهانش خشك شده بود . ترس تمام وجود او را گرفته بود . چشم هايش را بست . گوش به صداهاي اطرافش سپرد . صداي ضربان سريع قلبش ؛ آواز جير جيركي كه بدون وقفه صدا ميكرد و آرام نميشد ؛ تِك تِك عقربه هاي ساعت، صداي ضربان سريع قلبش و صداي زنگ در خانه ؛ دلش فرو ريخت . چشم هاي خود به زحمت را باز كرد و نگاهي به ساعت انداخت . لبخندي زيبا برروي لبانش نقش بست . به انگشتري كه در دست داشت نگاه مي كرد صداي مادرش را شنيد كه او را صدا مي زد :« زهره جان ! دخترم بيا پايين مهمون داريم ، حاج رضا و خانوادشون تشريف آوردند ....
هر چه سعي كرد چشم هايش را باز نگه دارد نتوانست . دوباره گوش كرد : صداي ضربان سريع قلبش ، صداي جير جيرك ، صداي بلند خنده هاي پدرش صداي ضربان سريع قلبش ، صداي پاي مادرش كه از پله ها بالا ميآمد و ديگرسكوت...۰
بهرام خانی - خمینی شهر

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:37  توسط داود
|
مـــــراعـــاتِ پــــروبـــالت نكرديم
نــظـــر برلطف ِ هرسالَت نكرديم
سلام تازه ات از چيست ؟اي برف!
مگر صــــــد بار پامــالَت نكرديم؟
*******
انشام دوباره بيست باباي گلم!
موضوع:( كسي كه نيست)- باباي گلم-
ديشب زن همسايه به من گفت :يتيم
معناي يتيم چيست ؟ باباي گلم!
********
كو لحظه ي سبزي كه مي آيي آْن لحظه كه غيبت به هم خورده است
روزي گران بودند عاشق هات بازار ها از نامشان پربود
امروز اما در نبود تو بدجور اين قيمت به هم خورده است
ايوب بودم سال ها بي تو طاقت مي آوردم شتابم را
اما نمي دانم چرا حالا آن صبر و آن طاقت به هم خورده است
من با تو پيمان بسته بودم تا يك جمعه ي نزديك برگردي
هر كس نداند فكر خواهد كرد امروز آن صحبت به هم خورده است
دنيا فقط يك شوخي تلح است وقتي كه جاي تو در آن خاليست
اما تو جدي مي رسي از راه روزي كه جديت به هم خورده است
معلول ، چشمانِ به در مانده است علت تويي كه باز مي گردي
اينگونه با يك لحظه تأخيرت قانون علّيت به هم خورده است
میلاد عرفان پور - شیراز
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:12  توسط داود
|
گفتی که بر می گردی اما در نگاهت
چیزی شبیه بغض می شد پاره پاره
وقتی سرم را روی سینه می فشردی
احساس کردم بر نمی گردی دوباره
از زیر قرآن رد شدی مثل همیشه
از چشم های مادرم سیلاب می ریخت
او پشت پایت توی کوچه طبق معمول
گل برگ هایی سرخ وظرفی آب می ریخت
گفتی که برمی گردی اما زیر باران
گم شد به روی خاک حتی جای پایت .........
پشت سرت من می دویدم تا بگیرم
یک بار دیگر دستهای باصفایت
من قول می دادم نبودی بی تو اما
ساک و پلاک و کفش و پوتین تو برگشت
حتی به جای دستهای مهربانت
انگشتر و تسبیح خونین تو برگشت
مادر کنار قاب عکست روی دیوار
شد مثل مرغی بی قرار و پر بریده
تا چفیه سوراخ سوراخ تو را دید
با آه و زاری گفت بابا پر کشیده
از آن به بعد آیینه هامان در غبارند
مثل تو گلدان تو با ما مهربان نیست
گفتیم در پوتین تو یاسی بکاریم
هر چند چون بوی تو بویی در جهان نیست
ایمان پیمانی –خمینی شهر
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:50  توسط داود
|
در تاریک روشنای صبح ، مردی شتابان از میان درخت ها می گریخت.جنگل بان تیری شلیک کرد .
آهو مرده بود.مرد همچنان می گریخت .بچه آهو ،صورت مادرش را می بویید.جنگل بان دیگر نمی رسید.
برگشت و به چشم های بچه آهو نگریست.جنگل بان ، گریه می کرد.مرد گریزان می خندید و آسمان ، همچنان می بارید.
قاسم رحیمی-اصفهان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:36  توسط داود
|
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
دکتر شریعتی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:9  توسط داود
|
ابري باش بارا ن شو.... ببار زمين خشك دلم تشنه توست ببار تا ... ازسرزمين دلت سر برون آرم بگذار درتو برويم سبزشوم اي آفتابي ترين لبخند وقتي درآبي ترين نقطه درياي دلت گم شدم روزي از پشت سياهي چشما نت.... طلوع خواهم كرد
******************
مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره
******************
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند.
کاش کسی تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نميذاشت
*******************
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
*******************
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:47  توسط داود
|
دفتری کز نام تو زیور گرفت کار او از چرخ بالاتر گرفت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:9  توسط داود
|
لیک ابروی تو چیزی است که بالای بلاست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:57  توسط داود
|
**************
از جور روزگار نداریم شکوه ای این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:29  توسط داود
|